
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
یادداشتهای روزانه, دلنوشته ها

مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
بي فايده بود . دانست که او را نشناخته. زن را به اسم صدا زد. نگاه مسافران به سويش چرخيد. اما او گويا در همهمه اتوبوس نشنيد . براي بار دوم نامش راتکرار کرد. اين بار بلندتر. زن با حيرت و نگاهي که نشاني از آشنائي در آن نبود به او چشم دوخت و ابرو در هم کشيد. با ديدن نگاه زن باز لبخند زد و دست تکان داد. زن ناگهان تکاني خورد و باحيرت به او نگريست. به نظرش اشنا آمد. خواست بلند شود و به سوي زن برود. اما تکان شديد اتوبوس او را دوباره روي صندلي پرتاب کرد. زن در حالي که به سوي او مي آمد حيرت خود را از اين ديدار با صداي بلند ابراز کرد. براي لحظه اي کوتاه همه نگاه ها به آن دو دوخته شد. حالا رو در رو بودند.
بعد از اين همه سال! چه ديداري! در اين سرزمين نا آشنا! شاید انتظار داشت زن برایش آغوش بگشاید و همچون گذشته او را در آغوش بگیرد و بر گونه های هم بوسه زنند. سردی برخورد زن او را سرد کرد.
در آخرین ملاقات گفته بود که به سفر میرود و قصد ازدواج دارد. مرد همراهش را معرفی کرد. سری تکان دادند به نشان خوش و بش.
خبری از آن آغوش کشیدن های گرم نبود. در گذشته با دیدن هم بازو می گشودند و گونه های هم را می بوسیدند.
کاملا با هم غریبه شده بودند. هردو معذب بودند که چه بگویند که کوه یخ میانشان بشکند.
در ترمینال به بهانه تغییر اتوبوس از انها جدا شد. سوز پاییز را با تمام وجود حس کرد.
به احترام این فصل رویائی در پی غیبتی نه چندان کوتاه با همان دلتنگی ها بازگشتم به جائی که شاید خیلی برایش حرف داشته و دارم.
دوستي اينجنين برايم نوشت:
| به احترام فصل رویاهام : پائیز ... عاقل تر از پائیز فصلی نیست نه ادعای گلی نه چیدن نسیم و مثل مردی مست در کوچه می خندد (( لعنت به هر چه نیست مرگ بر هر چه هست ...!)) | |||||
| وب سایت | |||||